عارفانه ای از سهراب

طفل پاوچین پاورچین دور شد
کم کم در کوچه ی سنجاقک ها    بار خود را بستم
رفتم از شهر خیالات سبک بیرون
دلم از غربت سنجاقک پر بود

من به میهمانی دنیا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله ی مذهب بالا
تا ته کوچه ی شک
تا هوای خنک اسغنا
تا شب خیس محبت رفتم
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق

چیزها دیدم در روی زمین
کودکی دیدم ماه را بو میکرد
قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد
نردبانی که در آن عشق می رفت به بام ملکوت
من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید     ظهر در سفره ی آنان  نان بود،  سبزی بود،  دوری شبنم بود،  کاسه ی داغ محبت بود
من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست
سپوری که به یک پوسته ی خربزه می برد نماز
بره ای را دیدم بادبادک می خورد
من الاغی دیدم بونجه را می فهمید
در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر

شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت  شما.

 

سهراب سپهری

/ 0 نظر / 7 بازدید