حرف نزن!

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام
یارا در دنیایی که ما زندگی میکنیم به تعداد آدم های اون شکل زندگی کردن وجود داره; شکل زندگی من، زندگی با گذشته است.  واقعا من نمیتونم از گذشته ام جدا بشم، روزی در زندگی من وجود نداشته که من از گذشته ی خودم یادی نکنم.

 گاهی یادی از خوشی هام با دوستان یا خانواده میکنم و ناخود آگاه لبخندی به لبم میاد.

 لبخند از اون نوع عمیقش.  البته گاهی هم اطرافیان متوجه اون میشن و علتش رو هم جویا میشن و گاهی هم باعث سوء تفاهم میشه، مثل اون وقتهایی که توی اتوبوس نشستم و...
گاهی هم خاطره های بد رو مرور میکنم که قیافه ام اون وقت اصلا قشنگ نیست. البته کم پیش میاد که خاطره های ناخوش رو مرور کنم.
بگذریم همه ی این ها رو گفتم که بگم من بیشتر از این که در زمان حال زندگی کنم در گذشته غرقم واسه همین بیشتر به خودم فکر میکنم، به عیب هام، به بدی هام و... و البته عیوب اطرافیانم، که همیشه سعی میکنم من در موقعیت اونها مرتکب نشم که خدا رو شکر بعض اوقات موفق بودم.
یکی از این گذشته های تلخ و شیرینم مربوط میشه به فعالیتم در فرهنگسرای تابستانه ی توچال. عجب دورانی بود که اگر عمری بود براتون در مجال مناسب خواهم گفت.
ریاست فرهنگسرا با خانوم نسبتا نا محترمی بود با نام خانوم...(بی خیال، عیبگویی نمی خوام بکنم) که ایشون با همکاری یک موسسه وابسته به شهرداری تهران به اداره ی این مجموعه می پرداختند; حقوق ما و برنامه ریزی و... همه به عهده ی این موسسه بود با ریاست جناب آقای...(به همون علت، بی خیال). این جناب رئیس مردی بود با ظاهری موجه، رفتاری گرم و گیرا و دائما هم از خدمت به مردم و... از این قسم شعارها به دهن داشت.
هر وقت هم که تشریف فرما میشدن ساعتی رو در کانکس رادیو واقع در فرهنگسرا مشغول امر پر زحمت استراحت  می شدن.
آخه یادش بخیر مسؤل و گوینده ی رادیو سرکار خانم خسروی بودن، که خانمی بودن با ظاهر و باطنی خوب.
آره آقای رئیس جایی میشستن که مسؤل اونجا برای دریافت حقوق سال پیشش باید دست و پا می زد. خجالت هم خوب چیزیه مرد ناحسابی، هی خدمت به مردم، خدمت به مردم میکنی.  مردک بی ایمان این بنده ی خدا هم جزو مردمه.
البته آقای رئیس غلط های زیاد دیگی هم داشتن، که بماند.


واقعا چه قدر به حرف هایی که میزنیم ایمان و اعتقاد داریم، چه قدر؟؟؟
بهتر نیست حرفی نزنیم و تنها اگر چیزی تو چنته داریم عمل کنیم. تا کی می خوایم حرف بزنیم؟؟؟ پس کی وقت عمله؟؟؟ یه عمره ما و شاهانمان فقط حرف زدیم، چه غلطی کردیم؟؟؟ بهتر نیست دیگه این دهن وامونده رو ببندیم؟ من خسته از شعارمباید تمام (النظافة من الایمان) ها رو از در و دیوار این شهر پر از دروغ پاک کنیم، و تنها اگر به آن ایمان و اعتقاد داریم عمل کنیم. همین و بس.

یا حق

/ 2 نظر / 5 بازدید
قلاش

تلخ ماندم ، تلخ مثل زهری که چکیده از شب ظلمانی شهر مثل اندوه تو مثل گل سرخ که به دست طوفان پرپر شد تلخ ماندم ، تلخ مثل عصری غمگین که تو را بر حاشیه اش پیدا کردم و زمین را توپ گردان پرت کردم به دل ظلمت تلخ ماندم ، تلخ دیوار از پنجره سر بیرون کرد از دهانش بوی خون می آمد خسرو گلسرخی

قلاش

سلام اقا سید من و تو با این تلخی ها اخت شدیم و هر روز باید بعد از مرور مجدد تمام تلخی های این شهر اشفته، چشم روی هم بذاریم تا یه وقت به کسی بر نخوره، البته خب نباید بی انصافی کرد و گفت که الحق این عالیجنابان اکثرا اهل عمل هستند ولی ساقی مرغوب پیدا نمیکنند[چشمک]