چند دقیقه تا بهشت

باید به کلاس ششم برود ولی از نظر سن نمی‌تواند بنابراین در کلاس چهارم پذیرفته شدم و تحصیلات دبستانی را همان جا به پایان رساندم. از آنجا به دبیرستان سعدی رفتم. سال اول و دوم را در دبیرستان گذراندم و اوایل سال دوم بود که حوادث شهریور 20 پیش آمد، با حوادث شهریور 20 علاقه و شوری در نوجوان‌ها برای یادگیری معارف اسلامی به وجود آمد. در سال 1321 تحصیلات دبیرستانی را رها کردم به مدرسه صدر اصفهان رفتم برای ادامه تحصیل، چون در این فاصله یک مقدار خوانده بودم. از سال 1321 تا 1325 در اصفهان تحصیلات ادبیات عرب، منطق، کلام و سطوح فقه و اصول را با سرعت خواندم که این سرعت و پیشرفت موجب شده بود که حوزه آنجا با لطف فراوان با من برخورد کند. در سال 1324 از پدر و مادرم خواستم که اجازه بدهند در یک حجره‌ای که در مدرسه داشتم، شب‌ها هم در آنجا بمانم و به تمام معنا طلبه شبانه‌روزی باشم. این را بگویم که در دبیرستان در سال اول و دوم زبان خارجی ما فرانسه بود و در آن دو سال فرانسه خوانده بودم ولی در محیط اجتماعی آن روز آموزش زبان انگلیسی بیشتر بود و در سال آخر که در اصفهان بودم تصمیم گرفتم یک دوره زبان انگلیسی یاد بگیرم. یک دوره کامل «دریدر» خواندم و با انگلیسی آشنا شدم.

در سال 1325 به قم آمدم. حدود شش ماده در قم بقیه سطح، مکاسب و کفایه را تکمیل کردم و از اول 1326 درس خارج را شروع کردیم. درس خارج فقه و اصول نزد استاد عزیزمان مرحوم آیت‌الله محقق داماد می‌رفتم و همچنین درس استاد و مربی بزرگوارم و رهبرمان امام خمینی و بعد درس مرحوم آیت‌الله بروجردی، تعدادی درس مرحوم آیت‌الله سید محمد تقی خوانساری و تعداد خیلی کمی هم درس مرحوم آیت‌الله حجت کوه‌کمری.

به قم که آمدم به مدرسه حجتیه رفتم. مدرسه‌ای بود که مرحوم آیت‌الله حجت تازه بنیانگذاری کرده بودند.

در آن سال‌هایی بود که استادمان آیت‌الله طباطبایی از تبریز به قم آمده بودند. در سال 1327 به فکر افتادم که تحصیلات جدید را هم ادامه بدهم. بنابراین با گرفتن دیپلم ادبی به صورت متفرقه و آمدن به «دانشکده معقول و منقول» آن موقع که حالا «الهیات و معارف اسلامی» نام دارد. دوره لیسانس را آنجا گذراندم در فاصله 27 تا 30 ، و سال سوم را به تهران آمدم و سال آخر دانشکده را برای اینکه بیشتر از درس‌های جدید استفاده کنم و هم زبان انگلیسی را اینجا کامل‌تر کنم و با یک استاد خارجی که مسلط‌تر باشد یک مقداری پیش ببرم. در سال 1329 ، 1330 در تهران بودم و برای تأمین هزینه‌ام تدریس می‌کردم و خودکفا بودم. سال 1330 لیسانس شدم و برای ادامه تحصیل به قم برگشتم و ضمناً برای تدریس در دبیرستان‌ها، به عنوان دبیر زبان انگلیسی در دبیرستان حکیم نظامی قم مشغول تدریس شدم.

در سال 1329 و 1330 که تهران بودم، مقارن بود با اوج مبارزات سیاسی و اجتماعی نهضت ملی نفت به رهبری مرحوم آیت‌الله کاشانی و مرحوم دکتر مصدق و به صورت یک جوان معمم مشتاق در تظاهرات و اجتماعات و میتینگ‌ها شرکت می‌کردم. در سال 1331 در جریان 30 تیر آن موقع تابستان به اصفهان رفته بودم و در اعتصابات 26 تا 30 تیر فعالیت داشتم و شاید اولین یا دومین سخنرانی اعتصاب که در ساختمان تلگرافخانه بود را به عهده من گذاشتند. به هر حال بعد از کودتای 28 مرداد در یک جمع‌بندی به این نتیجه رسیدم که در آن نهضت ما کادرهای ساخته شده کم داشتیم، بنابراین تصمیم گرفتیم که یک حرکت فرهنگی ایجاد کنیم و در زیر پوشش آن کادر بسازیم. دبیرستانی به نام دین و دانش در قم تأسیس کردیم و با همکاری دوستان، که مسؤولیت اداره‌اش مستقیماً به عهده من بود تا سال 1342 که در قم بودم و همچنان مسؤولیت اداره آن را به عهده داشتم؛ و در ضمن در حوزه هم تدریس می‌کردم و یک حرکت فرهنگی نو هم در حوزه به وجود آوردیم و رابطه‌ای هم با جوان‌های دانشگاهی برقرار کردیم پیوند میان دانشجو و طلبه و روحانی را پیوندی مبارک یافتیم.

در سال‌های 1335 تا 1338 دوره دکتری فلسفه و معقول را در دانشکده الهیات گذراندم، در حالی که در قم بودم و برای درس‌ها و کارها به تهران می‌آمدم.

در سال 1339 ما سخت به فکر سامان دادن به حوزه علمیه قم افتادیم. مدرسین حوزه جلسات متعددی داشتند برای برنامه‌ریزی نظم حوزه و سازمان‌دهی به حوزه، در دو تا از این جلسات بنده هم شرکت داشتم، کار ما در یکی از این جلسات به ثمر رسید و دراین جلسه آقای ربانی شیرازی و مرحوم آقای شهید سعیدی و خیلی دیگر از برادران شرکت داشتند، آقای مشکینی و خیلی‌های دیگر. ما در یک برنامه‌ای در طول یک مدتی توانستیم یک طرح و برنامه تحصیلات علوم اسلامی در حوزه تهیه کنیم. در هفده سال این پایه‌ای شد برای تشکیل مدارس نمونه‌ای که نمونه معروف‌ترش مدرسه حقانیه یا مدرسه منتظریه به نام مهدی منتظر سلام‌الله علیه است. در همان سال‌ها ما در قم به مناسبت تقویت پیوند دانش‌آموز و فرهنگی و دانشجو و طلبه به ایجاد کانون دانش‌آموزان قم دست زدیم و مسؤولیت مستقیم این کار را، برادر و همکار و دوست عزیزم مرحوم شهید دکتر مفتح به دست گرفتند. سال 42 به تهران آمدم و در ادامه کارها با گروه‌های مبارز از نزدیک رابطه برقرار کردیم. از کارهایی را که فراموش کردم اگر اشتباه نکرده باشم 41 یا اوایل 42 در یک جشن مبعث که دانشجویان دانشگاه تهران در امیرآباد در سالن غذاخوری برگزار کرده بودند، دعوت کردند که من درآن روز مبعث سخنرانی کنم. در این سخنرانی موضوعی را من مطرح کردم به عنوان «مبارزه با تحریف یکی از هدف‌های بعثت است» و در این سخنرانی طرح یک کار تحقیقاتی اسلامی را ارائه کردم که آن سخنرانی بعدها در مکتب تشیع چاپ شد.

مسلمان‌های هامبورگ به مناسبت مسجد هامبورگ که بنیانگذارش روحانیت بود که به دست مرحوم آیت‌آلله بروجردی گذارده شده بود فشار آورده بودند به مراجع که چون مرحوم محققی آمده بودند به ایران باید یک نفر روحانی به آنجا برود. این فشارها متوجه آیت‌الله میلانی و آیت‌الله خوانساری شده بود، آیت‌الله حائری و آیت‌الله میلانی به بنده اصرار کردندکه باید بروید به آنجا، از طرفی دیگر چون شاخه نظامی هیأت‌های مؤتلفه تصویب کرده بودند که منصور را اعدام کنند و بعد از اعدام انقلابی منصور پرونده دنبال شد و اسم بنده هم در آن پرونده بود. دوستان فکر می‌کردند که به یک صورتی من را از ایران خارج کنند و در خارج مشغول فعالیت‌هایی باشم. البته خود من ترجیح می‌دادم که در ایران بمانم. مشکل من گذرنامه بود که به من نمی‌دادند ولی دوستان گفتند از طریق آیت‌الله خوانساری می‌شود گذرنامه را گرفت و در آن موقع این گونه کارها از طریق ایشان حل می‌شد و آیت‌الله خوانساری اقدام کردند و گذرنامه را گرفتند به این طریق مشکل گذرنامه حل شد و در رابطه با این آقایان بخصوص آیت‌الله میلانی به هامبورگ رفتم. تصمیم این بود که مدت کوتاهی آنجا بمانم و کار آنجا که سامان گرفت برگردم ولی در آنجا احساس کردم که دانشجویان سخت محتاج هستند به یک نوع تشکیلات اسلامی، هسته اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانشجویان گروه فارسی زبان آنجا را به وجود آوردیم و مرکز اسلامی هامبورگ سامان گرفت. بیش از 5 سال آنجا بودم که در طی این 5 سال سفری به حج مشرف شدم، سفری به سوریه، لبنان و آمدم به ترکیه برای بازدید از فعالیت‌های اسلامی آنجا و تجدید عهد با دوستان و مخصوصاً برادر عزیزمان آقای صدر (امام موسی صدر) و امیدوارم هر کجا که هست مورد رحمت خداوند باشد و انشاءالله به آغوش جامعه‌مان بازگردد و سفری هم به عراق آمدم و به خدمت امام رفتم در سال 48 ، به هر حال کارهای آنجا سر و سامان گرفت و در سال 1349 به ایران برای یک مسافرت آمدم. اما مطمئن بودم که با این آمدن امکان بازگشتم کم است. در اینجا مدتی کارهای آزاد داشتم که باز مجدداً قرار شد کار برنامه‌ریزی و تهیه کتاب‌ها را دنبال کنیم بعد مسأله تشکیل روحانیت مبارز و همکاری با مبارزات، بخشی از وقت ما را گرفت. تا اینکه در سال 1355 هسته‌هایی برای کارهای تشکیلاتی به وجود آوردیم و در سال 1356 – 1357 روحانیت مبارز شکل گرفت و همان سال‌ها درصدد ایجاد تشکیلات گسترده مخفی یا نیمه ‌مخفی و نیمه‌ علنی به عنوان یک حزب و یک تشکیلات سیاسی بودیم.

در سال 56 که مسایل مبارزاتی اوج گرفت، همه نیروها را متمرکز کردیم و بحمدالله با شرکت فعال همه برادران روحانی در راهپیمایی‌ها و مبارزات انقلاب به پیروزی رسید.

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

آنچه پیش روی دارید بخشی از کتاب زیبای صد دقیقه تا بهشت اثر ارزشمند مجید تولایی. مطمئن هستم لذت خواهید برد.

 

 

مادر خواب دیده بود; خواب پدر بزرگ محمد. پرسیده بود «چه کار کنم اون دنیا من رو شفاعت کنند؟» گفته بود «از محمد محافظت کنید که باقیات صالحات شما است.»
معلم بچه را صدا کرد بیاید انشا بخواند. ننوشته بود. دفتر را باز کرد و از حفظ چیزهایی گفت. نمره اش شد بیست. زنگ تفریح صداش کردند. بهشتی معلم کلاس بود; گفت «تو که بلدی انشای ننوشته بخونی سعی کن بنویسی، این بار نوشته رو بخونی، حیفه.»

بود و جوان. هر روز میرفت دبیرستان ها درس انگلیسی می داد. میگفت این طوری استقلالم بیشتر است، نواقص حوزه رو بهتر می فهمم و با شجاعت بیش تری می توانم نقد کنم. تا آخر عمرش هم با حقوق بازنشستگی آموزش و پرورش زندگی میکرد.

«بنده وکیلم؟» دختر خانم که گفت «بله» یک پاکت 200مارکی گذاشتند جلو حاج آقا. امام جماعت مسجد هامبورگ گفت «این وظیفه من است. برای وظیفه هم پول نمی گیرند.» اصرار پشت اصرار که باید قبول کنید. شماره حساب داد، گفت بریزید به حساب مسجد.

آلمان، هامبورگ، ایستگاه راه آهن; موقع ظهر رسیده بود. قبله نما را نگاه کرد و همانجا ایستاد نماز بخواند. پلیس را خبر کردند که یکی آمده حرکات غیر طبیعی دارد. بردندش اداره پلیس. گفته بود من مسلمانم، نماز هم واجب دینی ما است. محکم گفته بود، آزادش کرده بودند.

به ش میگفتند انحصار طلب، دیکتاتور، مرفه، پولدار. دوستانش دوستانه گفته بودند چرا جواب نمی دهی؟ تا کی سکوت؟ میگفت مگر نشنیده اید قرآن میگوید اِنّ الله یدافعُ عن الذینَ امنوا. یعنی وظیفه من این است که ایمان بیاورم، کار خدا این است که از من دفاع کند. دعا کن من وظیفه خودم را خوب انجام بدهم. خدا کارش را خوب بلد است.

از بهشتی پرسید روحانی هم میتواند عضو شورای شهر شود؟ گفت: روحانی همه جا میتواند برود به شرط این که علمش را داشته باشد نه اینکه تکیه اش به علوم حوزوی باشد. گفت: صرف روحانی بودن به فرد صلاحیت ورود به هر کاری را نمیدهد.

به یار دیرین که رسید انگار به بهشت رسیده باشد گفت «امشب نماز به امامت شما». گفت «نماز من شکسته است، مسافرم.» خندید گفت «نماز مغرب را شکسته نمیخوانید.» هر دو خندیدند. مغرب، موسی صدر امام بود و عشا بهشتی. هر دو به هم اقتدا کردند.

کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در آلمان دعوتش کرده بودند برود باش مباحثه کنند. رفته بود. دیده بود یک کافه است، طبقه اول بار است، طبقه دوم جای سخنرانی. اول از همه، حصیرش را پهن کرده بود تا نمازش را بخواند.

میگفت هر چه از غرب به طرف کشورهای اسلامی نزدیکتر میشدیم بی نظمی هم بیشتر میشد. میگفت ترسیدم بنای فکری بچه ها بهم بریزد. گفتم این ها ربطی به اسلام ندارد. اسلام چیزی است، رفتار ما چیزی دیگر.

همه نشسته بودند پای تلویزیون. رئیس جمهور داشت سخنرانی می کرد. بد میگفت، از بهشتی. هر چه دوست داشت گفت. یکی پای تلویزیون متلکی به رئیس جمهور پراند. بهشتی عصبانی شد. گفت «حق ندارید این طور حرف بزنید. مسلمان است.»

قدش کوتاه بود و سنش کم. می آمد توی جلسات حزب جمهوری قرآن می خواند. آن روز دیر کرده بود. رئیس جلسه گفته بود تا نیاید جلسه را شروع نمی کنیم. تا آمد بهشتی ایستاد و باش دست داد. قاری کوچک ذوق زده شده بود.

بنی صدر که هر جا می نشست پشت سرش بد می گفت.بعضی هم اصلا صاف به ش می گفتند انحصار طلب، وهابی، ضد امام. بهشتی خیلی مراقب بود، غیبت هیچ کس را نمی کرد. امام می گفت بهشتی مظلوم بود.

ساعت هفت با بهشتی قرار داشت. یک ربع به هفت رسید. خوش حال بود که زودتر هم رسیده. گفته بود، «به آقای بهشتی بگید فلانی اومده.» گفتند «آقای بهشتی عذر خواهی کرده ند و گفته ند یک ربع تا قرار مانده، ساعت هفت در خدمت هستم.»

وصیت کرده بود شهید که شدم بهشتی بر جنازه ام نماز بخواند. جنازه اش را برده بودند بهشت زهرا که بهشتی از راه رسیده بود. گفته بود «دیشب انگار به من الهام شد که امروز بیایم اینجا.»

خستگی از چشم های همه پیدا بود. بالاخره، اجلاس پایانی خبرگان قانون اساسی بود. همه هم بودند، همه نماینده های سیاسی کشورها. رفته بود جلو، با تک تکشان دست داده بود و ازشان تشکر کرده بود. به سه زبان; انگلیسی، عربی، آلمانی. فکر نمی کردند روحانی ها انگلیسی و آلمانی هم بدانند.

 

صبح بود، یک اتوبوس آدم پیاده شدند جلوی خانه بهشتی. یک نگاه کردند و دوباره سوار شدند و رفتند. دعوا شده بود، یکی گفته بود «خونه بهشتی کاخه.» یکی دیگر گفته بود «هشت طبقه است.» راننده، بهشتی را می شناخت. همه را آورده بود جلوی خانه. گفته بود «حالا ببینید و قضاوت کنید.»

بنی‌صدر که فرار کرد زنش رو دستگیر کردند. زنگ زد که زن بنی‌صدر تخلفی نکرده باید زود آزادش کنید. آزادش نکردند. گفت با اختیارات خودم آزادش می‌کنم. بهشتی می‌گفت: هر یک ثانیه که در زندان باشد گناهش گردن جمهوری اسلامی است.

به جمع رو کرد و گفت: قدرت اجرایی و مدیریتی رجوی به درد نخست‌وزیری می‌خورد. حیف که التقاط و نفاق دارد، اگر نداشت مناسب بود. در بدترین حالت هم، انگشت می‌گذاشت روی نکات مثبت.


الآن بهترین موقعیت است، برای کمک به پیروزی انقلاب، آمار شهدای 15خرداد را بالاتر می‌گوییم، خیلی بالا، این ننگ به رژیم هم می‌چسبد. بهشتی بدون تعلل گفته بود «با دروغ می‌خواهید از اسلام دفاع کنید؟ اسلام با صداقت رشد می‌کند نه دروغ.»

اسم جوان را داده بود که برود عضو شورای صدا و سیما شود. گفته بودند این که مخالف شما است، کلی علیه شما دنبال سند می گردد. گفت بود او جویا است و کنج کاو. چه اشکالی دارد که سندی پیدا کند و مردم را آگاه کند.

همه رو قانع کرده بود که مساله فلستین، مساله اسلام است. همه از مخارجشان می زدند به فلستین کمک می کردند. انجمن اسلامی اروپا و آمریکا شده بود پایگاه کمک به فلستین.

جلسه بود. همه جمع شده بودند. باهنر رو فرستاده بودند که بهشتی را بیارد. آمده بود که آماده شوید برویم؛ همه منتظر شمایند. عذر خواسته بود. گفته بود جمعه متعلق به خانواده است، قرار است برویم گردش. باهنر اخم  کرده بود. بهشتی باز گفت «بچه‌ها منتظرند، سلام برسونید، بگید فردا در خدمتم.»

چند نفر آمده بودند که «ما توی بازار فلانی رو خوب می شناسیم. برای سامان دادن امور اقتصادی دولت و انقلاب مناسب است.» بهشتی گفته بود «اگه 500 هزار تومن خودتون رو بدید دستش، مطمئنید خیانت نمی کند؟» ساکت شده بودند. گفته بود «کار انقلاب، کار 500 هزلر تومن نیست، شما تا این حد هم به ش اعتماد ندارید.»

به قاضی نامه نوشته بود که «شنیده ام وقتی مأموریت می‌روی ساکت را به همراهت می‌دهی. این نشانه تکبر است که حاضری دیگران را خفیف کنی» قاضی رو توبیخ کرده بود.

چراغ قرمز اول را رد کرده بود. چراغ قرمز دوم بهشتی گفته بود «اگر از این هم بگذری دیگر نمی شود پشت سرت نماز خواند.» طرف گفته بود «این قانون طاغوته باید سرپیچی کرد.» بهشتی دست گذاشته بود روی داشبورد و محکم گفته بود «این ها قوانین انسانیه، عین انسانیته.»

به قبر مارکس رسیدند. یکی سگ های اطراف قبر را نشان داد و با کنایه گفت: دارند فاتحه می خوانند. بهشتی تشر زد که توهین نکن. چه مسلمان، چه کافر.

بزرگ نوشته بودند: «النظافة من الایمان». گفته بود این را بردارید. اگر به چیزی اعتقاد دارید، عمل کنید.

مترجم ترجمه کرد «هیئت کوبایی می‌خواهند با شما عکس یادگاری بگیرند». همه ایستاده بودند توی کادر جز مترجم.  پرسید «شما نمی‌آیی؟»  گفت «من توده‌ایم، همه می شناسندم. برای شما بد می‌شود.» خندید; گفت «شما هم باشید، دقیقاً کنار من.»

به خانه که می رسید اول می رفت پیش خانم. -سلام! خسته نباشید، زحمت کشیدی. هر روز. می گفت «توی خانه نمان، افسرده می شوی. گاهی برو بیرون.»

به جوان های ایرانی ساکن آلمان گفت «اگه جامعه نمونه اسلامی بسازید دیگه به تبلیغ اسلام نیازی ندارید.» گفت «تلاش کنید این جامعه رو بسازید، اونوقت همه می آن سراغ شما. این خودش بهترین تبلیغه.»

گفتند حالا که مرگ بر شاه همه‌گیر شده؛ شعار جدید بدیم. «شاه زنازاده است، خمینی آزاده است». گفت: رضاخان با مادر شاه ازدواج کرده بود، این شعار حرام است. از پله حرام که نمی‌شود به بام سعادت رسید.»

آمدند گفتند «منظره میکنیم; فقط هم با بهشتی.» 8نفر بودند. آخر جلسه گقته بودند«می شود خواهش کنیم پخش نکنید؟»

رفته بود سخنرانی، منافقین هم آدم آورده‌بودند. جا نبود. بیرون شعار می‌دادند. آخر سر گفتند «حاج آقا از در پشتی بفرمایید که به این ها بر نخورید.» گفت «این همه راه آمده‌اند علیه من شعار بدهند. بگذارید چند تا مرگ بر بهشتی هم در حضور من بگویند.» از همان در اصلی رفت...

یکی به شریعتی توهین می کرد. بهشتی سرخ شد. گفت «حق نداری راجع به یک مسلمان اینطور حرف بزنی.» هول شدند. چند نفر حرف تو حرف آوردند که یعنی بگذریم. گفت «شریعتی که جای خود. به غیر مسلمان هم نباید توهین کنید.»

دخترش ده ساله بود که رفته بودند آلمان. مجبور بود مدرسه های مختلط برود. طبیعتا کسی هم توی مدرسه حجاب نداشت. به ش گفت «دخترم! فلسفه حجاب اینه، اینه، اینه.» راحت همه را گفت. بعد گفت «خودت انتخاب کن.»

آمده بودند در خانه اش که یک مقام سیاسی خارجی می‌خواهد شما را ببیند. گفت بود «قراره به فرزندم دیکته بگم. جمعه‌ روز خانواده است.» نرفته بود.

خواهرش پرسیده بود «حاضر شده ین برین جایی؟ مزاحم شده م؟» گفته بود «نه. این برنامه هر شب منه. امشب قراره از اتاق علیرضا دیدن کنم.»

به بچه ها که پول توجیبی می داد می گفت «این هم برای خوراکیتونه هم لوازم التحریرتون اگر هم نرسید قرض کنید; از خودم یا از قرض الحسنه.» قرض می کردند، از حقوق ماهانه شان کم می شد. کلی درس زندگی بود.

از دیدار امام برگشت. توی فکر بود. امام خواب دیده بود عباش سوخته، به او گفته بود مواظب خودتان باشید. میگفت پرسیدم چرا؟ جواب داد آقای بهشتی شما عبای من هستید.

رفت توی خیابان ایران یک خانه خرید. اثاثیه را برده بودند، منتظر بودند شب بیاید شام را خانه ی جدید بخورند. صدای انفجار همه را شوکه کرد.

/ 0 نظر / 7 بازدید