نشانی

«خانه ی دوست کجاست؟»

 در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

«نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به انازهِ پرهای صداقت آبی است.
می روی تا ته آن کوچه که او پشت بلوغ، سر بدر
می آورد،
پس به سمت گل تنهایی می پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترس شفاف فرا می گیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاج بلنی بالا، جوجه بردارد از لانه ِ نور
و از او می پرسی
خانه ی دوست کجاست.»

 

سهراب سپهری

/ 0 نظر / 5 بازدید